ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

گل پسره قند عسله

خودت ببین خب گل پسمله قند عسله... با دیدن پیامهای بازرگانی این حرکتو انجام میدی، هرجا که باشی خودتو می رسونی و دستتو میذاری رو لپ نازت... با این بادکنکی که دایی برات گرفته بود کلی کیف کردی... جات همیشه روی این میزه، دیگه منم رومیزی و وسایل روشو جمع کردم... تو حموم(آبه) کلی با بابا بازی می کنی... همون توپهایی که حلما گازگاز کرده و از اون روز به بعد هرخطایی و گردن حلما میندازی... اینم یه خواب راحت بعد از کلی بازی... ...
24 اسفند 1391

11و12

بیستم اسفند ماه دندونهای 11 و12، سومین و چهارمین دندون آسیای  کوچک، فک پایین، نیش زد، مبارکه گلم، امیدوارم درد نداشته باشه، اگه درد هم داشته باشه قوی باشی، فدای دندونای نازت... بزن قدش سبزه های مامان جون به استقبال عید بازدید از وبلاگ پسمل مامانی و بابایی ...
22 اسفند 1391

برف

تو راه پله های خونه ایم و من مشغول بستن در، می بینم که مرتب می گی برف برف، اصلا متوجه ی برف نشده بودم، مثل مامان عاشق برفی، خلاصه تو برف میریم بیرون و سرخوش از دیدن برف و تا خونه ی مامان جون بهم توضیح می دی که داره برف می باره... مشغول دیدن برف از پشت پنجره... بابا جون از سفر برگشتن و خوشحال از سوغاتیهات... امروز هم که برف نمیومد به عشق دیدن برف ایستادی پشت پنجره... دونه برفیم دوستت دارم مامانی... ...
18 اسفند 1391

باژی

این چند روزه که هوا بهاری تر شده سعی می کنم بیشتر ببرمت پارک، تو هم نسبت به گذشته باهوش تر شدی و وقتی خونه ایم میای بهم توضیح میدی که سرسره بازی می کردی و اون بالا بودی... ...
14 اسفند 1391

نوزده ماهه

فردا15اسفندماهه، آخرین ماه از سال91،درست نوزده ماهه کنارمونی، نوزده ماهه که شادی آفرین زندگیه ما شدی، نوزده ماهه که هلاکتم، نوزده ماهگیت مبارک... بغل دایی هادی و در حال تمرین، فدای دستهای کوچولوت بشم من... ...
14 اسفند 1391

مست من

صفت مستی و از خاله منا و خاله مریم به ارث بردی، مست در تعریف من: بی توجه به محیط اطراف، بدون کنترل بر رفتار، هیجان مفرط، عدم تفکر، مسرت و شادیه نامتعارف و نامتعادل، ناهنجاریه جذاب اخلاقی... اینجا هم بغل خاله مریم در حال مستی...اینقدر خاله ها رو ملامت کردم تو هم شدی لنگه ی خودشون...   ...
9 اسفند 1391

ابوالفضل فعال

اومدیم خونه مامان جون کمک برای خونه تکونی ... چون حوصلت سر رفته بود و کمی خرید داشتیم رفتیم بیرون بعد از کلی کمک مامان جون بردنت حموم پکیج آموزشی صدآفرین هم تو این چند روز رسید در خونه ی مامان جون ...
9 اسفند 1391

ویتامینه

میری جلوی آینه ی کمد می ایستی، حتما باید اونجا بری و خودتو تو آینه ببینی، بعد صندلهای نارنجیه من و پات می کنی، با خوشحالی عجیبی میای به سمتم و بدون اینکه از قبل آموزشی دیده باشی تاتی تاتی می گی... ظرف غداتو که می بینی به یاد قاشق می افتی، میری جلوی کابینتی که قاشقها روشونن، هی می گی قاقا قاقا... با اینکه تقریبا صدای همه ی حیوونا رو بلدی به محض دیدن هر جنبده ای هاپ هاپ می کنی... در حین بازی کردن با اسباب بازیهات خصوصا خونه سازیها، مرتب می گی بازی باژی... دختر عمه ت حلما توپ اسفنجی هاتو گازگاز کرده، چند تاشو انداختم دور، ولی چندتایی که خسارت کمتری وارد شده رو نگه داشتم، به محض دیدنشون می گم کی این کارو کرده؟ میگی حلما...
5 اسفند 1391
1